طبق معمول بعد از چند تا دعوای سخت که از صبح ابتدا شده بود، رفتم نوار عصب و عضله، دستهام پر از سوراخ شده و جای سوزنها انگار توی وجودم هزار تا تیر میکشه، اشکام از صبح مثل ابر بهاری میباره، ساعت هشت شب رسیدم خونه، مجبور بودم شام درست کنم، با خودم فکر میکنم هیچ جایی برای فرار از غم این روزهام نیست…برام نوشته
[23:48, 01/10/2025]: باید همیشه امیدوار باشی[23:48, 01/10/2025]: تو خدا رو داری[23:48, 01/10/2025]: خدا همیشه با بنده هاشه[23:49, 01/10/2025]: توکلت ب خدا باشع همیشهنمیدونم شاید راست میگه..
برچسب: نویسنده: سجاد رستگار تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 13:04